تبليغاتX
لیلی و مجنون

لیلی و مجنون

خوشا آن دل که پی هر نظر نرود...

+دوشنبه چهارم آبان 138813:57 لیلی و مجنون | |

تولد تو اغازیست برای یک  دنیا مهربانی

تولد تو  سر شار ازهمه ی خوبيهاست

تولدتو تداعی گر تمام زيباييهاي زندگيست

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را  خواهم آورد

از من بپذیر

هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان داشتم

وبه تو اطمینان کردم      

   تو برای من

فرشته اي در قالب يك انسان !

هنوز هم دوستت دارم وبه یادت هستم تا همیشه 

فقط ساده بگويم :

 تولدت مبارك....

۱۴/۶/۱۳۸۸

+پنجشنبه دوازدهم شهریور 138812:53 لیلی و مجنون | |

+شنبه بیست و چهارم اسفند 138714:31 لیلی و مجنون | |

 

عاشقانه و برای همیشه دوستت دارم.

+دوشنبه نوزدهم اسفند 138718:33 لیلی و مجنون | |

عزیزم منو ببخش که امروز ازت نا امید شدم منو ببخش که امروز تو رو با تموم مهربونیهات  و معصومیتت نخواستم منو ببخش که امروز گفتم از دستت خسته شدم  از اوون دستای کوچولوی نازت و ازت خواستم که زودتر وجود منو ترک کنی و با وجود خودت زندگی کنی فکر میکنی من بدون تو میتونم زنده باشم؟نه تو قسمتی از روح و حتی جسمم شدی تو از منی از خود من. من خیلی تو رو دوست دارم وقتی بهت میگم اذیتم نکن و تو برای شوخی با من یه لگد کوچولو میزنی و زود قایم میشی خندم میگیره دلم میخواد زودتر بیای و صورت قشنگ و سفیدتو ببوسم.و لمست کنم و توو بغلم بخوابی منتظرم فقط چند ماه دیگه مونده تا تو هم به جمع ما اضافه شی لحظه شماری میکنم تا بیای و همه ی سختی ها رو تحمل میکنم و بهت میگم تو عزیز ترین کسی هستی که من دارم و میتونی تمام تنهایی هامو پر کنی. عاشقانه چشم به راحتم...من نمیخوام وقتی اومدی با خوت بگی کاش نمی یومدم کاش هیچ وقت نمی یومدم همین....

+جمعه بیست و پنجم بهمن 138719:41 لیلی و مجنون | |

توو صفاییه این صداها رو میشنیدم صدای راه رفتن و قدم برداشتن من و امثال من صدای بوق ماشینایی که وقتی نگاشون میکردم یه آهی میکشیدم و زیر لب میگفتم انشاالله...(و توو دلم میگفتم کی ما هم از این ماشینا سوار میشیم؟)  صدای کفش پاشنه بلندم  که میخورد به سنگفرش پیاده رو  و صدای دختر ها و پسر هایی که خیلی با شخصیت به نظر میرسیدن و اومده بودن کنار عروسک فروشی ها و نقره جاتی ها و بوتیک ها تا برای روز ولنتاینشون کادو بخرن و صدای گریه ی بچه ای که از مادش جدا نمیشد تا به مهد کودک بره. صدای دستفروشی که داد میزد روسری روسری های قشنگ زیر قیمت ...خانوم ۲۵۰۰ هم میدما نمیخواین؟یکی ببرین ضرر نمیکنین...با چهره ی عبوسی که گرفته بودم از کنارش رد شدم و یکی دیگه پرید جلو و گفت یه فال بگییر این یکی یه پسر بچه ی ۱۰ یا ۱۲ ساله بود اما من بازم اخم کردم و گفتم برو کنار بچه ...میخوام رد شم و رد شدم و صداها و صداها یه لحظه داشت از این همه صدا سرم گیج میرفت وقتی این صدا رو میشنیدم تق تق تق تق و وقتی حس میکردم دارم پا روی زمین میکوبم و راه میرم حس غرور کردم و با خودم گفتم چه خوبه که میتونم را برم....یه صدای ضعیفی به گوشم میرسید خانوم قسمت میدم به ... یه کمکی به ما کنید فقیرم بیچارم بچه ام مریضه نگاهش کردم صورتشو پوشونده بود اما توو اون سرما یه بچه گرفته بود توو  بقلش که لباس گرمم نداشت چند تا سکه ریخته بودن روو زیر انداز کهنه اش با خودم گفتم همینان که جامعه ی مارو به گند کشیدن حالا یارو توو ناز و نعمت زندگی میکنه ها بازم اومده گدایی... اینو توو دلم گفتم و کمکی نکردم و رفتم از سر چهار راه تا سر پل و از اونجا تا خونه مدام میگفتم آخه این چه کاری بود؟کاش یه کمکی میکردی چرا قضاوت میکنی در حالی که خبری نداری...وقتی خونه رسیدم با حرص و عصبانیت کفشامو در آوردم پاهام خسته بود توو راه پله ها با صدای بلند گفتم من دیگه کفش پاشنه بلند نمیپوشم واسم یکی دیگه بخر.... همین فردا...همسرم گفت چی؟فردا؟بذار واسه آخر ماه الان نمیشه...حالا بیا ببینم کجا بودی؟رفتم توو اتاقو گفتم سلام....نمیخوام تا      چند    وقت   با همون کفشای پارسال سر میکنم....حالم خیلی گرفتس... یه حس عجیبی دارم از این به بعد هر گدایی که دیدیم باید کمکش کنیم باشه؟....داشت کتاب میخوند..با تعچب پرسید ها؟....توو دلم گفتم من دل یه آدمی رو شکستم همین امروز توو خیابوون...

+جمعه بیست و پنجم بهمن 138713:25 لیلی و مجنون | |

در انحنای بینی و صورت نشسته بود

(مابین ابروان مریض خاطرش)

انگشت های شست و میانی به رسم فکر

هر چند ثانیه یک بار هر کدام..

می رفت سمت گوشه ی چشم مجاورش

یعنی نه من به شما فکر می کنم

یعنی نه تو مسبب اشک منی...

همین

+چهارشنبه بیست و سوم بهمن 138718:58 لیلی و مجنون | |

                                                            چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

***

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

***

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

+سه شنبه پانزدهم بهمن 138719:28 لیلی و مجنون | |

 I,m lost without you

+پنجشنبه دهم بهمن 13879:30 لیلی و مجنون | |

بگذاشتی ام

غم تو نگذاشت مرا....

+پنجشنبه دهم بهمن 13879:24 لیلی و مجنون | |

 
 
دلم تنگ است
نمی دانم ز تنهایی پناه ارم کدامین سو
پریشان حالم و بی تاب می گریم وقلبم بی امان محتاج مهر توست
نمی دانم چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من
به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم پناه
شانه هایت را
که شاید اندکی ارام گیرد دل
دلم تنگ است و تنهایی به لب می اورد جانم
بیا تا با تو گویم
ازهیاهوی غریب دل که بی پروا تلنگر می زند بر من و می گوید
به من نزدیک نزدیکی...
دنبال تو می گردم به سویت پیش می ایم
چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم...
پر از امید سبز خوب دیدارم
و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم...
و نجوایی کنم دردل و می گویم تا ابد

مادر...
 
 
 
 
 
 
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
 وقتی به من فکر میکنی
 حس میکنم از راه دور....
 
 
من اینجا بی تو غریبم.

+چهارشنبه نهم بهمن 138717:34 لیلی و مجنون | |

تو غریبی و من انگار غریبانه ترم
 
بی تو در شهر تو من از همه بیگانه ترم

+یکشنبه بیست و نهم دی 138710:30 لیلی و مجنون | |

برخي از کارشناسان معتقدند نماز خواندن تنها غذاي روح انسان نيست , بلکه جسم انسانها را نيز تقويت مي کند و آنها را در مبارزه با مشکلات روزمره ياري مي دهد . وقتي چشمها در حالت نماز ثابت مي ماند جريان فکر هم خود به خود آرام شده و در نتيجه تمرکز فکر افزايش مي يابد. ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصي مانند نزديک بيني مي شود و به لحاظ رواني اين حالت باعث افزايش مقاومت عصبي فرد شده و بيي خوابي و افکار ناآرام را از انسان دور مي کند.

ايستادن در حالت نماز باعث تقويت حالت تعادلي بدن شده و قسمت مرکزي مخچه که محل کنترل اعمال و حرکات ارادي است را تقويت مي کند و اين عمل باعث مي شود فرد با صرف کمترين نيرو و انرژي به انجام صحيح حرکات بعدي بپردازد. نماز قسمت فوقاني بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقويت کرده و آن را در حالت مستقيم نگاه مي دارد. تقويت احشاء و ماهيچه هاي شکم , حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع يبوست مزمن سوء هاضمه و بي اشتهايي از ديگر خواص نماز خواندن و رکوع در نماز است.

کارشناسان مي گويند در حالت رکوع ماهيچه هاي اطراف ستون مهره ها منبسط مي شود کخ در متعادل و آرام کردن سمپاتيک موثر است. مدت زمان خواندن ذکر رکوع نيز باعث تقويت عضلات صورت و گردن ساق پا و رانها مي شودو به اين ترتيب به جريان خون در قسمتهاي مختلف بدن سرعت مي بخشد. تنظيم متابوليسم بدن فراهم نمودن زمينه از بين رفتن اکثر بيماري ها از بدن , کمک به افزايش حالت استواري و استحکام مغز و بهبود ناراحتي هاي تناسلي و نارسايي هاي تخمدان از ديگر خواص رکوع در نماز است.

سجده نيز ستون مهره هاي بدن را تقويت کرده و دردهاي سياتيک را آرام مي کند. سجده علاوه بر از بين بردن يبوست و سوء هاضمه ,پرده ديافراگم را تقويت کرده و به دفع مواد زايد بدن به دليل فشرده شدن منطقه شکمي کمک مي کند. سجده همچنين باعث افزايش جريان خون در سر شده که اين امر با تغذيه اين غدد باعث حفظ شادابي , زيبايي و طراوت پوست مي شود. حالات سجده به واسطه باز شدن مهره ها از يکديگر باعث کشيده شدن اعصابيکه قسمتهاي مختلف بدن را به مغز وصل مي کند,شده و اين اعصاب را در يک حالت تعادلي قرار مي دهد که اين عم براي سلامت انسان بسيار حائز اهميت است سجده باعث آسودگي و آرامش در فرد شده و عصبانيت را تسکين مي دهد. استحکام بخشيدن و تقويت عضلات پاها و ران ها , کمک به نفخ معده و روده , بهبود فتق , از خواص نشستن بعد نماز است.

روشن است که نماز فلسفي خاص خود را دارد که معراج مومن و مايه ي قرب به حق است و آن را بايد فقط براي خداوند تعالي خواند و نه به انگزه فوايد و آثاري از اين دست, ولي آگاهي از اين دست نظرات علمي نيز مي تواند براي برخي مفيد باشد...


+شنبه بیست و هشتم دی 138712:0 لیلی و مجنون | |

خدایا من در این شهر غریب نه جایی را و نه کسی را میشناسم

خدایا دلم تنگ در و دیوار خانه و کوچه پس کوچه های شهر مان است

خدای من دلم میخواست بازدرآن جمع چند نفره گل خنده های مادرم را میدیدم.

و پدرم خسته از راه میرسید و من میگفتم سلام...

و با خواهرم کوچکم دعوا میکردیم سر خبر چینی ... 

و به برادرم دروغهای کوچکی میگفتم و با دیگری درس میخواندم.

خدایا اشک و غم و آه و انده بس...

دلم تنگ است....یاریم کن.

(تقدیم به خانواده ی گرمم که تقدیر مرا از همه ی آنها جدا کرد.مامان .بابا .مرضیه .محمد و مهدی عزیزم خیلی دوستتون دارم)

به امید دیدار...یا حق.

+چهارشنبه بیست و پنجم دی 138718:33 لیلی و مجنون | |

گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود ,

وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی می اندازی ...


به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ,


دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی !

همین کافیست ...

کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند ,

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان

عجب سفر باشکوهی !

از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی ,

دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد ...

ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی !

اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند ؟

عجب !      چه انسان هایی !        چه قلب هایی !      و  چه ...

آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی ,

یک شب رها !    رها در آسمان ...

در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند :

پیاده شو ! به مقصد رسیدیم ,

چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است !

اصلا باور کردنی نیست !  انگار اینجا دنیای دیگری است !

بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است ...


ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند ,    

و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی !

ماه ورودت را تبریک می گوید ,

آن وقت تو در دلت می گویی :

چه سعادتی ...

در جمع عاشقان آسمان ... 

میهمانیشان ساده است و  عجیب دلهاشان خدایی ...

از یکی از ستاره ها می پرسی :

راستی هر شب اینجا مهمانیست ؟

و او در پاسخ تو می گوید :

دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست !

کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی ...

+سه شنبه بیست و چهارم دی 13870:31 لیلی و مجنون | |

 ا

چه احساسي است که وقتي کسي را براي نخستين بار مي بينيد، شما را تکان مي دهد؟ اگر عشق نيست، پس چيست؟

* عشق در نخستين نگاه: احساسي است که نسبت به جنس مخالف پيش مي آيد، ولي عشق نيست. اين احساس گاهي شديد و با عشق اشتباه گرفته مي  شود، ولي اين احساس معمولاً چيزي جز شــکست، سرخوردگي يا نااميدي به دنبال ندارد. *

* شيفتگي تصويري: گاهي عشق به تصويري که از کسي در ذهن داريد، با عشق اشتباه گرفته مي شود. شما از آنچه دوباره او مي دانيد، در ذهنتان تصاويري رؤيايي مي سازيد و ماهيت واقعي او را ناديده مي گيريد: " چه اتومبيلي سوار مي شود؟" ؛ "در زندگي چه کارهايي انجام داده است؟" ؛ " خواستگارمن پزشک است!" *

آيا برايتان اتفاق افتاده است که کسي را ملاقات کرده و در همان لحظه احساس کنيد همسر مطلوب خود را يافته ايد و اشتباه نکرده ايد؟ زوج هايي را مي شناسم که بيشتر از سي سال در کنار يکديگر زيسته اند و ادعا مي کنند در همان ملاقات نخست، مي دانستند همسر مطلوب را يافته اند. آيا اين امر ،همان "عشق در نخستين نگاه" نبوده است؟ بايد اين گونه در نظر گرفت که آنها در آن لحظه احساسي معنوي و قوي داشته اند، ولي عشق واقعي ميان آن دو، احتمالاً بر اثر گذشت زمان شکل گرفته است.

واقعيت آن است که براي دلباختگي، يک لحظه کافي است، ولي براي ايجاد عشق واقعي، مرور زمان از ضروريات است.

 تصور کنيد در شبي سرد، در کلبه اي نشسته ايد و قصد داريد براي گرم شدن، آتشي روشن کنيد. مي توانيد از ميان روزنامه و هيزم، يکي را برگزينيد. اگر در اين مورد تجربه داشته باشيد، انتخاب را بهتر انجام مي دهيد. روزنامه سريعتر شعله ور مي شود، ولي در عين حال، سريعتر هم خاموش خواهد شد و دوامي ندارد. هيزم براي روشن شدن به زمان بيشتري نياز دارد، ولي پس از آن، آرام و يکنواخت، مدتي بسيار طولاني مي سوزد. عده زيادي را مي شناسم که از همان ابتداي ايجاد رابطه ، به دنباله همان شعله وري سريع هستند، نه کسي که بتواند رابطه اي محکم و دائمي برقرار کند. نمي گويم نمي توان هر دو را داشت و مثلاً براي برافروختن آتش، هم از روزنامه استفاده کرد و هم از هيزم.

به دنبال "هيزم" برويد، ولي از "باروت" پرهيز کنيد.

گزيده اي از کتاب آيا تو نيمه گمشده من هستي؟ دانستني هاي انتخاب همسر مناسب

+سه شنبه بیست و چهارم دی 13870:25 لیلی و مجنون | |

+یکشنبه بیست و دوم دی 138716:41 لیلی و مجنون | |


افتاد

آنسان که برگ
                 - آن اتفاق زرد-

                                       می افتد

 

افتاد
آنسان که مرگ

                    - آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
                         افتاد...

+پنجشنبه پنجم دی 13870:12 لیلی و مجنون | |

                                  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+چهارشنبه چهارم دی 138716:24 لیلی و مجنون | |

+پنجشنبه دوم آبان 138717:3 لیلی و مجنون | |

 

سحرگه درچمن خوش رنگ شد گل

نگاهش کردم و دل تنگ شد گل

به دل گفتم که نازاست این ،میندیش

چو دستی پیش بردم،سنگ شد گل

+پنجشنبه چهارم مهر 138716:18 لیلی و مجنون | |

سلام  طاعات و عبادات قبول حق...تو این روزای پر خیرو برکت تو این ماه ضیافت منو هم از دعای خیرتون بی نصیب نکنید.یا علی.

+چهارشنبه سیزدهم شهریور 138715:28 لیلی و مجنون | |

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

+چهارشنبه سیزدهم شهریور 138715:15 لیلی و مجنون | |

  •  دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
     گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
     چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
     که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست
     کسی به سان صدف وکند دهان نیاز
     که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
    خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست
     هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
     نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس
     کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست
     سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
     سری نماند که بر خک رهگذارش نیست
    ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من
    کویر سوخته جان منت بهارش نیست
     عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
     هنوز دلیری شعر شهریارش نیست

+چهارشنبه سیزدهم شهریور 138715:14 لیلی و مجنون | |

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
 زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

+چهارشنبه سیزدهم شهریور 138715:12 لیلی و مجنون | |

 


 

 

 



من پا به پای موكب خورشيد
يك روز تا غروب سفر كردم

دنيا چه كوچك است!
وين راه شرق و غرب چه كوتاه!
تنها دو روز راه ميان زمين و ماه
.

اما من و تو دور
آنگونه دور دور
،
كه اعجاز عشق نيز
ما را به يكدگر نرساند ز هيچ راه
آه !
...

+شنبه بیست و ششم مرداد 138719:18 لیلی و مجنون | |

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .

به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .

+دوشنبه بیست و یکم مرداد 138711:16 لیلی و مجنون | |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام

این روزها خیلی خسته ام .

از درون تهی شده ام انگار .

هم جسمم خسته است و هم روحم .

کارم از هرچه قرص تقویتی گذشته ، معجون و ویتامینه هم کاری نمی کند برای تنم .

یک دل سیر عاشقی لازم دارد گمانم .

کسی لیلای مرا ندیده ؟!

من لیلی می خواهم ... لیلی من همیشه در اوج دلتنگی ها دستانم را آنقدر گرم می فشرد که تا مدتها گرمایش دستانم را خیس عرق می کرد و چشمانم را خیس اشک !!!

لیلی من در اوج خستگی هایم آنچنان قوتی می فزود جانم را که قوت جان دیگران می شدم ، گاهی ... حتی !!!

لیلی من در اوج بی کسی هایم آنچنان مشغله مندم می کرد که سرم از شلوغی تمام سوداهای عاشقانه اش سوت می کشید و در نوای این سوت دلنشین مستانه می رقصید بی وقفه .

من خسته ام ...

و دلم برای لیلایم عجیب تنگ است !

دلم برای آغوش گرمش می تپد .

دلم برای بازوان مهیبش لک زده .

دلم ...

راستش اصلا دلی نمانده ... و چقدر شادمان اینهمه بیدلی ام .

خسته ام ...

از زمین خسته ام ...

از خاک خسته ام ...

از دنائت دنیا خسته ام ...

و از بی لیلایی ...

از بی لیلایی آنچنان ملولم که دنائت زمین خاکی را از یاد برده ام ...

و امشب آغاز است ...

آغازی بر عشق بی هیچ هوس !!!

باورت می شود ؟!!!

تصمیمم را گرفتم ...

خواستی در گوشت فریاد می زنم تصمیم را ...

"مجاور حریم با حرمت " ! باورت می شود ؟!!!

سوال سالهای درازت را پاسخ امشب یافته ام !

من تصمیمم را گرفتم و امشب اولین شب عشقبازی من و لیلای من است ...

منی که تازه متولد شده ام ...

و باز هم به برکت علی ...

منی که تازه زاده شده ام ...

باز هم به حرمت علی ...

منی که تازه رسیده ام ...

باز هم به کرامت علی ...

و لیلایی گزیده ام ؛ لیلای علی ...

و امشب شب لیله الرغائبی است که جز علی و آل علی و خدای علی نهایتش نیست !!!

امشب ندایی در آسمان دلم طنین می زند " أین الرجبیون " و من ...

گنگ و لال ...

لال و گنگ ...

زبانم بسته و کامم به گل نشسته ...

حسرت می خورم و انگشت می گزم ...

لبیک را ...

اما جوانم و آرزو حرامم نیست ...

پس یا علی می گویم به برکت نامش و حضرتش ...

و باز می گردم ...

به خودم ...

با تمام توان ...

من هنوز سرپا هستم !!!

 بر گرفته ازhttp://www.tarlanpress.blogfa.com/

+شنبه بیست و دوم تیر 138720:32 لیلی و مجنون | |

ديرگاهي‌ست که دستي بدانديش

دروازه‌ي ِ کوتاه ِ خانه‌ي ِ ما را

 

 

نکوفته است.


در آئينه و مهتاب و بستر مي‌نگريم
در دست‌هاي ِ يک‌ديگر مي‌نگريم
و دروازه

ترانه‌ي ِ آرامش‌انگيزش را

 

 

در سکوتي ممتد

 

 

مکرر مي‌کند.

بدين‌گونه
زمزمه‌ئي ملال‌آور را به سرودي ديگرگونه مبدل يافته‌ايم


بدين‌گونه
در سرزمين ِ بيگانه‌ئي که در آن

هر نگاه و هر لب‌خند

 

 

زنداني بود،

لب‌خند و نگاهي آشنا يافته‌ايم


بدين‌گونه
بر خاک ِ پوسيده‌ئي که ابر ِ پَست

بر آن باريده است

پايگاهي پابرجا يافته‌ايم...




آسمان
بالاي ِ خانه
بادها را تکرار مي‌کند
باغچه از بهاري ديگر آبستن است

و زنبور ِ کوچک

 

 

گُل ِ هر ساله را

در موسمي که بايد

 

 

ديدار مي‌کند.


حياط ِ خانه از عطري هذياني سرمست است
خرگوشي در علف ِ تازه مي‌چرد.

و بر سر ِ سنگ، حربائي هوش‌يار

 

 

در قلم‌رو ِ آفتاب ِ نيم‌جوش

نفس مي‌زند.


ابرها و همهمه‌ي ِ دوردست ِ شهر

آسمان ِ بازيافته را

 

 

تکرار مي‌کند

هم‌چنان که گنجشک‌ها و

 

 

باد و

 

 

زمزمه‌ي ِ پُرنياز ِ رُستن

که گياه ِ پُرشير ِ بياباني را

 

 

در انتظار ِ تابستاني که در راه است

در خواب‌گاه ِ ريشه‌ي ِ سيراب‌اش

 

 

بيدار مي‌کند.


من در تو نگاه مي‌کنم در تو نفس مي‌کشم
و زنده‌گي
مرا تکرار مي‌کند
به‌سان ِ بهار
که آسمان را و علف را.
و پاکي‌ي ِ آسمان
در رگ ِ من ادامه مي‌يابد.




ديرگاهي‌ست که دستي بدانديش
دروازه‌ي ِ کوتاه ِ خانه‌ي ِ ما را نکوفته است...


با آنان بگو که با ما

 

 

نياز ِ شنيدن ِشان نيست.

با آنان بگو که با تو

 

 

مرا پرواي ِ دوزخ ِ ديدار ِ ايشان نيست

تا پرنده‌ي ِ سنگين‌بال ِ جادوئي را که نغمه‌پرداز ِ شبان‌گاه و بامداد ِ
ايشان است
بر شاخ‌سار ِ تازه‌روي ِ خانه‌ي ِ ما مگذاري.


در آئينه و مهتاب و بستر بنگريم
در دست‌هاي ِ يک‌ديگر بنگريم،
تا دَر، ترانه‌ي ِ آرامش‌انگيزش را
در سرودي جاويدان
مکرر کند.


تا نگاه ِ ما

 

 

نه در سکوتي پُردرد، نه در فريادي ممتد

که در بهاري پُرجوي‌بار و پُرآفتاب
به ابديت پيوندد...

+چهارشنبه نوزدهم تیر 138712:2 لیلی و مجنون | |

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختنبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودبه یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردشراب خورده و خوی کرده می​روی به چمنبه بزمگاه چمن دوش مست بگذشتمبنفشه طره مفتول خود گره می​زدز شرم آن که به روی تو نسبتش کردممن از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیشکنون به آب می لعل خرقه می​شویممگر گشایش حافظ در این خرابی بودجهان به کام من اکنون شود که دور زمان به قصد جان من زار ناتوان انداختزمانه طرح محبت نه این زمان انداختفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداختکه آب روی تو آتش در ارغوان انداختچو از دهان توام غنچه در گمان انداختصبا حکایت زلف تو در میان انداختسمن به دست صبا خاک در دهان انداختهوای مغبچگانم در این و آن انداختنصیبه ازل از خود نمی​توان انداختکه بخشش ازلش در می مغان انداختمرا به بندگی خواجه جهان انداخت

+شنبه پانزدهم تیر 138720:57 لیلی و مجنون | |